خواب می‌بینمت

دو شب است خوابت را می‌بینم؛ بهترین خواب‌های عمرم. حیف که نمی‌شود به‌ات گفت. حیف که نمی‌شود به هیچ‌کس گفت.

خواب دیدم هم‌خانه شده‌ایم. تو یک پیراهن بنفش پوشیده‌ای؛ بنفشِ پررنگ. حرف می‌زنیم. حرف می‌زنی. من نگاهت می‌کنم. سفید بودی، پیچیده در بنفش. عجیب بودی. قشنگ بودی. نه قشنگ‌تر از خودت. به‌ات از آن‌همه نوشته می‌گفتم که می‌خواستم بگذارم روی وبلاگ و نگذاشتم. بیش از این یادم نمی‌آید. دمِ صبح بود، تقریباً بیدار شده بودم؛ خودم را می‌زدم به خواب که بیشتر ببینمت. بیشتر خواب ببینمت. بیدار که نمی‌شود ببینمت.

Dear Freud

یک اعلامیه‌ای زده یک جای دانشکده، نمی‌دانم فلان‌چیز و آثار ناشی از آن. من هر دفعه که رد می‌شوم «آثار ناشی» را می‌خوانم «آنارشی».

The second half of the third decade

سال‌ها را یکییکی می‌خوریم و گُنده می‌شویم، یا سال‌ها می‌خورندمان و فرسوده می‌شویم؛ چه فرق می‌کند؟ سالخورده می‌شویم.

تمرین ترجمه

دروغ بزرگی که ما به خودمان می‌گوییم: «من خلاق نیستم.» درست، تو شاید پیکاسوی دیگری در رشته‌ی خودت نشوی (همین هم از کجا معلوم؟). ولی این مهم نیست. آنچه اهمیت دارد این است که در فرایند کشف کردن، خودت را زود نبازی. موفق نشدن خوب است؛ در واقع لازم است. اما پرهیز از تجربه و ریسک -مخصوصاً از ترس اینکه دیگران چه فکری می‌کنند- چیزی است که به جای یک تاثیر کوتاه‌مدت، خِرت را می‌چسبد. یک شکست در گذشته اتفاق افتاده است. تمام شده است. دیگر وجود ندارد. اما فکر کردن راجع‌به اینکه «چه می‌شود اگر...» یا «چه می‌شد اگر من آن موقع...» اثاثیه‌ای هستند که تو هر روز با خودت حمل می‌کنی. آنها سنگین هستند و روح خلاقت را می‌کُشند. ریسک‌ها را بپذیر و خودت را اذیت نکن. تو فقط یک بار در این کره‌ی خاکی هستی، آن هم برای یک مدت خیلی کوتاه. چرا استعدادهایت را در معرض آزمایش نگذاری؟ شاید کسی را شگفت‌زده کنی. از آن مهم‌تر، شاید خودت را شگفت‌زده کنی.

Phrase

«میوه‌های سربه‌گردون‌سای اینک‌خفته‌در‌تابوتِ‌پستِ‌خاک»

ایضاً بزن بره

معلم، ادای معلم‌هایش را درمی‌آورد.

بالاتر از سیاهی

- بدبخت شدم؛ دوست‌دخترم حامله شده.

: از تو؟

اختیار تام

گاهی بدت نمی‌آید وقتی حرفت را نمی‌پذیرد کسی، طرف برود و خودش سرش به سنگ بخورد و بفهمد حرفت درست بوده است. یعنی گاهی خوشحال می‌شوی از این‌که حرفت این‌طوری در عمل اثبات شود به کسی که حرف تو را نمی‌پذیرفته است. این خوشحالی را فقط موقعی که هم‌رده باشی با طرف دعوایت می‌توانی داشته‌باشی؛ در شرایط برابر. مسوولیت، و خصوصاً اختیار تام، بدی‌اش این است که این‌طور اثبات‌ها همه رد می‌شوند. تو اگر رئیس شرکتی باشی و به کارمندت چیزی را از این راه بخواهی اثبات کنی نمی‌شود. چون تو رئیس بوده‌ای و او سیر حوادث منجر به آن سربه‌سنگ‌خوردگی را می‌تواند تماماً به حساب تو بگذارد. پس آن تاثیر را ندارد، چون او همه را از چشم تو می‌بیند، چون تو اختیار تام داری. چون آن تاثیر را نمی‌گذارد، لذتی هم ندارد طبعاً.

پ ن: مگر این‌که آن چیزی که قرار است اثبات شود، رئیس بودن تو باشد!

مامان چای آورده، می‌گوید: «بیا، کریم‌آقا.»