رد الصدر الی العجُز

اصلاً گیرم رفتی و صدا و سیما را خریدی که مرا خراب کند. گیرم ضرغامی به آن مجری فلان‌فلان‌شده‌ گفت که جلوی دوربین از من بپرسد چرا از تو جدا شدم؛ که من را جلوی همه گیر انداخته باشی به خیال خودت.

وقتی اشاره کردم به پشتصحنه و آوریل آمد توی استودیو و ازش خواستم ترانه‌ی «گرل‌فرند»ش را دوباره برایم بخواند، همه خواهند دانست که در جدایی من و تو، چقدر من مقصر بودم و چقدر محیط.

بعد هم دستش را میگیرم و از صدا و سیما می‌زنیم بیرون. می‌رویم روبروی پارکملت بستنیمتری می‌خوریم اصلاً.

رفع کُتی

می‌دانید، اصلاً ما از اولش هم همان دَه را به زور می‌گرفتیم. معدل‌مان هم اگر تا چهار رقم اعشار مُک نمی‌شد، ترم‌مان ترم نمی‌شد انگار. مثل همین دست اول‌ها که تنها تک‌مان را می‌کوبیدیم روی خال فرارتان که بشود رفع کُتی. مقابلِ شما یارتان بود البته. او اگر نمی‌بُرید تازه باید قند آب می‌شد توی دل‌مان که این بار کُت نشدیم. مقابل ما، حداکثر شریک بود. تازه اگر بود. او هم ترجیح می‌داد کنارتان بنشیند و برگی که به مزاق‌تان خوش‌تر می‌نشیند را تقدیم کند. یارِ ما شما بودید. ما همین که می‌دانستیم را هم از شما داشتیم. روبه‌روتان که نه، پشت دست هم نه البته، همیشه همین کنار دست‌تان می‌نشستیم و بازی شما و یارتان را نظاره می‌کردیم. خیلی سعی کردیم ما هم مثل شما باشیم. چه می‌شد کرد؟ دست نمی‌آمد. نمی‌شود گفت نمی‌آمد البته. همان تک که گاهی می‌آمد و ما و امید آنکه یارتان از آن خال، خالی نباشد. بازی که نبود، بازیچه‌تان بودیم.

می دانید، اصلاً حکم از اول حکم شما بود. ما بودیم و دل‌خوشیِ نظاره‌ی بازیِ شما. بازی دادن شما. ما بودیم و همین خوف‌ها و رجاها. نُهی که دَه بشود، رقم‌های بعد از اعشارِ معدل، تکی، شاهی –آن هم یارتان اگر نمی‌خورد-. رفع کُتی.