ساکتِ ساکت
سرِ خاک، روضه، سخنرانی، تسلیت، حلوا، خرما، قرآن، الرحمن، رستوران... و شلوغی، تمام شد. همه ی مراسم تمام شد.
در ماشین نشسته ایم که برویم خانه؛ من، مصطفی، امیر. نه خـستـگی را و نه نـاراحتـی را در شلوغی نمی شود حس کرد. تا سرم خلوت می شود و می نشینم، سرم سوت می کشد از بس صدا شنیده ام و حرف زده ام، کمرم درد می گیرد از بس خم شده ام و... دلـم می گیرد. خاطره است که یکی یکی پیش چشمم می آید... ساکتِ ساکتیم. حتی کسی به امیر نمی گوید «ضبط را خاموش کن». همه لالیم انگار...