ساکتِ ساکت

سرِ خاک، روضه، سخنرانی، تسلیت، حلوا، خرما، قرآن، الرحمن، رستوران... و شلوغی، تمام شد. همه ی مراسم تمام شد.

 

در ماشین نشسته ایم که برویم خانه؛ من، مصطفی، امیر. نه خـستـگی را و نه نـاراحتـی را در شلوغی نمی شود حس کرد. تا سرم خلوت می شود و می نشینم، سرم سوت می کشد از بس صدا شنیده ام و حرف زده ام، کمرم درد می گیرد از بس خم شده ام و... دلـم می گیرد. خاطره است که یکی یکی پیش چشمم می آید... ساکتِ ساکتیم. حتی کسی به امیر نمی گوید «ضبط را خاموش کن». همه لالیم انگار...

 

«شاید اونجوری که باید، قدرتو من ندونستم»

بابا بزرگ

مـردی که ســال ها، روز عــاشــورا، کـارش ایـن بـود که کـتـابـی به دسـت مــادرم بـدهـد که «برایم بخوان»، رفــت.

 

فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان...

تاریخ

من وقتی می بینم که ظرف مدت 2 ماه، چطور واقعیت گم و گور شد و از 12 نفری که آنجا بودند، الآن همه با من مخالف اند در مورد آنچه رخ داد، چطور توقع داری «تاریخ» را باور کنم؟ تازه اینجا نه بحث پول است و نه مقام و نه هیچ چیز دندان گیر دیگری؛ حال آنکه منفعت هایی که بر وارونه کردنِ تاریخ متصور است بیرون اند از شماره.