پرشیای سفید

این پرشیایِ سفیدِ استادِ پروژه‌مان شده سفیدیِ ریسمانِ مارگزیده‌ها و سیاهی‌اش هم لابد خریت خودمان است که عوض کار کردن، این چشم وامانده را دوخته‌ایم به ماشین‌های خیابان‌هایی که متر می‌کنیم که تا پرشیای سفیدی از گوشه‌ای سر بر آورد، سرمان را بکنیم توی برف.

بد اوضاعی‌ست.

فیلمی که خواهم ساخت

فیلمش از این‌هاست که میخ‌کوب‌ات می‌کند. از اینها که خودت را می‌توانی جای شخصیت‌ها بگذاری، هم‌ذات‌پنداری کنی؛ مخصوصاً شخصیت اصلی. دوست داری از همه‌چیز سردربیاوری، انگار حکایت زندگی خودت است. همین هم هست که پای فیلم نگه‌ات داشته. کارگردان هم تا حالا یکی دو تا از پیش‌بینی‌هایت را چنان خراب کرده و متعجب‌ات کرده که اعتماد را ازت سلب کرده. نشسته‌ای ببینی چه می‌شود. شخصیت اصلی تیر می‌خورد. دوربین POV شخصیت اصلی است. صفحه سیاه می‌شود برای چند ثانیه. این چند ثانیه کمی طولانی‌تر است از حد انتظار؛ مثلاً 10 ثانیه، 12 ثانیه، سیاه. تیتراژ پایانی می‌رود.

پ ن: این‌که من فیلم‌ساز نیستم درست. اما آرزو که بر جوانان عیب نیست؛ هست؟ البته آرزوی فیلم ساختن ندارم جداً، ولی این ایده را دوست دارم؛ حتی دوست دارم بنویسم‌اش، بسازم‌اش! این را می‌فهمم که نمی‌ارزد، یا مسخره است که فیلم جدی بسازی و تلاش هم بکنی که خوب باشد، بعد اینطوری وسط کار تمام‌اش کنی، ولی تاکید دارم که باید فیلم‌نامه‌اش هم خیلی خوب و جذاب باشد. هرچند هدف من واقعاً فقط همان قسمت آخر است. می‌خواهم قسمت‌های قبل آن‌قدر خوب باشد که آخرش واقعاً اتفاق مهمی حساب شود. به خدا قصد سر کار گذاشتن ملت را هم ندارم. با اینکه فیلم کوتاه هم باشد موافق نیستم ابداً؛ باید بلند باشد. یک چیزهای دیگری هم هست که جزییات را تشکیل می‌دهد؛ اما اینجا از  بیان آن‌ها صرف نظر می‌کنم!

می‌ترسم پشیمان شوم از این همه فرار

روزی که بفهمم

آنفلوانزای خوکی

قاتل من است.

خوشا شیراز و...

این «یا شاهچراغ» هم عبارتی‌ست‌ها.

گاهی، در یک جمع، یک نفر چشم‌ات را می‌گیرد.

گاهی، در یک جمع، یک نفر می‌درخشد.

گاهی، آن که چشم‌ات را گرفته، همان است که می‌درخشد.