خدایا! تو هم فقط به جواب آخر نمره می‌دهی؟

تب‌خال

راستش بدگمان نبودیم تا فقط با ما سرد شده بودید. بعدترها که همیشه کنارش می‌نشستید هم ما اعتماد را اصل گرفته بودیم مثل همیشه. تب‌خال را که دیدیم روی لبِ هردوتان، تب‌خال زدیم فقط.

اشکال از ذهنِ بیمار ما بود همان وقت هم؛ نه مگر؟

مرتب می‌کردم کیفم را و برخوردم به این نوشته‌ی قدیمی. تصمیم گرفتم بدون هیچ تغییری بگذارمش اینجا. چه خریتی!

جریان سیال ذهن. جریان سیالِ ذهنِ بیمار شاید. کار زیاد هست. دست و دلم به هیچ‌کدام نمی‌رود. شاید قضیه مهم‌تر بودنِ آن‌یکی‌هاست. شاید نه. چقدر شاید. نوشتن هم کارش را درست انجام نمی‌دهد. در نوشتن همیشه بیم این هست که دیگری بخواند آنچه نوشته شده است را. راز. همه‌چیز، راز. اسمت را هم نمی‌شود نوشت. گفتم که، کاغذ هم آره. اسم‌ات؟ یعنی دارم با تو حرف می‌زنم؟ با تو می‌شود، اگرنه من کجا و هم‌کلامی با شما؛ من کجا و... من کجا؟ من به کجا می‌روم؟ به قهقرا می‌روم؟ می‌گفت گریه هم دلِ خوش می‌خواهد. بد هم نمی‌گفت. ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود/وین راز سر به مهر به عالم سمر شود. چطور می شود دیالوگ/مونولوگ‌های با تو را هزارباره نوشت و بازنویسی کرد و نوشت وبازنویسی کرد؟ رودررویت اما حرفِ معمولی هم نمی‌شود زد؟ عجب آچمزی شدیم. امروز سلام نکردم باهات. سلام که کردی، جا خوردم. خیال کردم این همه حرف که زده‌ایم امروز، سلامِ الآنت چیست؟ نگو من و خیالت بودیم، نه من و تو. چه دیوانگی میمونی. سودام مبارک باد. باد؟ چه می‌دانم. چه می‌دانی؟ چه باید ‌بدانی؟ نباید بدانی. امروز فکر می‌کردم همه هم بدانند و آواره‌ات باشم، بوده‌ام دیگر. بهتر. یک امتیاز می‌شود برای تو: یکی که تا پای جان می‌خواهدت و تو که... بعد فکر کردم، من عددی نیستم، امتیازت از این حرف‌ها بالاتر است. امروز فکر می‌کردم با هم رفته‌ایم کوه؛ یک جا اتراق کرده‌ایم -دونفره- من می‌روم بالا یک جا را و تو نشسته‌ای. سراسر عرق شده‌ام و هنوز می‌روم، شاید که اسمم را صدا کنی. یک بار بگویی علی. یا ما یک بار بگوییم... چه خیالی چه خیالی خوب می‌دانم حوض نقاشی من بی‌ماهی است. قصرهایی که با تو می‌سازم با همه قصرها فرق دارد. علی.      . تمام. همه راه‌ها به تو ختم می‌شود! بی تو لیسانس به چه کار می‌آید؟ سواد به چه کار؟ سیگار به چه کار؟ رفیق به چه کار؟ فکر می‌کردم که داری برایم شرط می‌گذاری. گفتم می‌گویی سیگار نباشد. خودِ خندانم آمد در ذهنم. بالاتر بخواه اینها که همه فدای یک تارِ مویت. تا رفیق رفتم. رفیق با تو؟ من و کافری؟ من و... من و انکار شراب این چه حکایت باشد؟ هزار راه نرفته. هزار کار نکرده. همه هم معطلِ تو که لبخندت را بنمایی، بله نخواستیم. پیش‌تر نوشته‌ام که. یادم رفت! نه این نوشتن هم بلد نیست کارش را. همان من و خیالِ تو. همین ما.

پاپ

عادت کرده بود به در اقلیت بودن. می‌ترسید از اینکه در اکثریت است این روزها.