«اسلام»؟
با نگاه از بیرون:
«اسلام آن چیزی است که مسلمان ها بدان عمل می کنند»
یا
«اسلام آن چیزی است که مسلمان ها قرار است بدان عمل کنند»؟
با نگاه از بیرون:
«اسلام آن چیزی است که مسلمان ها بدان عمل می کنند»
یا
«اسلام آن چیزی است که مسلمان ها قرار است بدان عمل کنند»؟
هنوز دو هفته از زمانی که آن حرف ها را زده بود و بچه هایش روانه خانه سالمندانش کرده بودند، نگذشته بود. خانه سالمندان جای بدی نبود. خودش هم این را خوب می دانست که بچه هایش خیلی هزینه کرده اند که او را به بهترین خانه سالمندان شهر بفرستند. مشکل فقط سه شنبه شب ها بود. قراری که این نُه سال آخر فقط یک بار لغو شده بود آن هم به خاطر اینکه سومین زن راجِر خواسته بود برای ماه عسل یک هفته به وین بروند. راجر هم هر چه قدر این یک هفته را جابجا کرده بود دیده بود نمی شود هیچ سه شنبه ای را از دست نداد. خواسته بود شش روزش کند که زنک تهدیدش کرده بود همه جوان های شهر خودش را سر وقتش می فرستد. پتیاره خجالت هم نمی کشید که همین طور بی پروا هر بار این «جوان های شهر خودش» را به رُخ مرد می کشید؛ شاید افتخار هم می کرد، یا احساس قدرت. راجر هم اصلاً برایش مهم نبود؛ هیکل زن به قدر کافی جذاب بود که نخواهد به چیز دیگری فکر کند. اگر می خواست هم کار زیادی نمی توانست بکند. به قدر کافی وجهه اش در آن شهر خراب بود که دیگر زیاد پی گرد و خاک کردن نرود. به هر حال زن حتماً حدس هایی زده بود. راجر می گفت نه، ولی او مطمئن بود که آن زن می داند. یک بار توی مغازه همدیگر را دیده بودند؛ عفریته یک نگاهی به فلورای بیچاره کرده بود که او تا دو سه هفته، سه شنبه شب ها در را با تردید به روی راجر باز می کرد. در واقع او معتقد بود تا همین دو هفته پیش که همه چیز عوض شد، فقط خودش و راجر و آن زن سوم می دانستند، زنی که فلورا هیچ وقت حتی نخواسته بود اسمش را از راجر بشنود؛ نه برای اینکه رقیبی برای خودش احساس می کرد و نه برای حسادت. او اهل این حرف ها نبود؛ یعنی هیچ کدام نبودند.
زنِ اولِ راجِر، کیدنی بود، همکار سابق خودِ فلورا در فاحشه خانه ی شهر. اصلاً همه بدبختی ها از همانجا شروع شده بود. هر دو عاشق رئیس فاحشه خانه شده بودند. راجر بد بخت هم به مشتری هفت- هشت ساله اش بابی کَسیدی نتوانسته بود نه بگوید، هر چند خودش هم فلورا را بیشتر از کیدنی دوست داشت. بعد از آن هم کیدنی توانسته بود زنِ راجر بشود. ولی نه راجر و نه فلورا هیچ کدام نتوانسته بودند این ماجرا را همینجا تمام شده فرض کنند. در همان یکی دو قرار اول، تصمیم گرفته بودند که کسی نفهمد؛ مخصوصاً باب و کیدنی. البته این بیشتر خواسته ی راجر بود تا فلورا؛ نمی خواست همان اندک اعتبارِ به قولِ خودش «پوشالی» که در شهر داشت را از دست بدهد. هر چه باشد فلورا دیگر رسماً زنِ مهمترین روزنامه نگار شهر بود. به خودِ فلورا اگر بود، این حرف ها اصلاً اهمیتی نداشت. به هر حال باب تا همین نه سال پیش که مُرد هم چیزی نمی دانست. راجر می گوید مطمئن است باب بعد از فهمیدنِ این قضیه خودش کلک خودش را کنده. کیدنی هم که جور دیگری رفته بود؛ نقشه ی خود راجر بود که به کیدنی الکی بگوید آن شب دیرتر به خانه بر می گردد. البته خوب اگر شک نداشت که چنین نقشه ای نمی کشید. خودِ زن بهانه را دستش داده بود، فردایش هم راجر طلاقش داد.
بابی آن موقع هنوز زنده بود و عاشق فلورا، و این چیزی از عشق فلورا نسبت به راجر کم نمی کرد. باب، بی مهری های گاه و بی گاهِ فلورا را می فهمید، اما حتی اگر فکر می کرد پای کس دیگری در میان است، فکر نمی کرد آن کس دیگر راجر باشد. بابی، راجر را مرد خوبی می دانست. از بیست سالگی با هم رفیق بودند و زمانی که بیست و هفت سالشان شده بود تصمیم داشتند با هم شریک بشوند که مادر بابی مُرد و او جا زد و رفت روزنامه نگار شد. بعدها خودش مشتری همانجا شده بود. خلاصه اینکه باب فکر کرده بود اگر بچه ای در کار بیاید از بی مهری های فلورا کم خواهد شد. نتیجه ی این فکر، دو پسر شد و یک دختر که انصافاً نه فلورا در حقشان بی مهری کرد و نه باب چیزی کم گذاشت.
در هر صورت راجر با طلاق دادنِ کیدنی هنوز نتوانسته بود به فلورا برسد. فلورا که حالا بچه داشت و در روزنامه هم به باب کمک می کرد، سرش شلوغ تر شده بود و کمتر راجر را می دید. ولی هر بار مرد از کنارش رد می شد، مثل یک دختر شانزده ساله سرخ و گلی می شد و فقط به خاطر اینکه قرار گذاشته بودند کسی نفهمد، رد می شد و به جز سلامی خشک و خالی چیزی نمی گفت. با همه این احوال، قرار سر تپه بلوبرگشان، سه شنبه ها ساعت شش فراموش نمی شد. گاهی در پنج دقیقه خلاصه می شد و بی هیچ کلامی تمام می شد. تا قبل از مرگ باب هیچ وقت بیشتر از یک ساعت نشده بود. گاه و بی گاه اگر باب مسافرتی می رفت و راجر هم خبردار می شد، سری به فلورا می زد. آن هم صبح ها که بچه ها مدرسه بودند. معمولاً فلورا در حال نوشتن بود که با صدای در از جا می پرید. بعد از آن -به جز همان یک هفته-، نُه سال، هر سه شنبه شب راجر، مهمان خانه ی فلورا بود. باقی هفته را هم فلورا تنها سرگرم کارهایش بود. گاهی بچه ها سر می زدند و یادی از مادرشان می کردند. او هم آرام می نشست و به حرف هاشان گوش می کرد. راجر از همان اول هم آنقدر مرد هرزه ای بود که نه کیدنی، نه زن دوم اش، ماری، از اینکه او یک شب به خانه نیاید تعجب نکنند. فقط این سومی موی دماغش شده بود که سر از ماجرا در بیاورد و بالاخره هم فهمیده بود. راجر از این سومی و جوان های شهرش اگر نمی ترسید زودتر طلاقش داده بود. سنش، محافظه کار تر از اینش کرده بود که بتواند ریسک این کارها را قبول کند، حتی اگر آن زن بهش بلوف زده بود، او تن در نمی داد به چنین خطری. ده سال بود با هم بودند. از شانس بدِ راجِر، درست هفت ماه بعد از ازدواج شان، بابی مرده بود. راجر هر بار که یادش می افتاد، خودش را نفرین می کرد برای کاری که کرده بود. فلورا هم مثل همیشه، مثل همان ماه های اول -وآخرِ- کارش در دوران جوانی، که کیدنی سفره دلش را برایش باز می کرد و او هیچ نمی گفت، مثل بعدها که با بابی حرفی از بی وفایی به میان نیاورده بود، و مثل همیشه اش، این بار هم به راجر چیزی نگفته بود موقعی که می خواست با این سومی ازدواج کند. راجر هم کفِ دستش را که بو نکرده بود که باب رفتنی است. اصلاً قرار نبود باب رفتنی باشد. تازه شصت و دو سالش بود. الکلی هم بود، تپل مپل مانده بود. الکلی اگر نبود، آن شب را بیرون نمی رفت، آخرش هم خودش را به کشتن نمی داد. فلورا اصلاً دوست نداشت به این فکر کند که واقعاً آن شب باب چیزی فهمید یا نه. مهم هم نبود.
فلورا مدت ها بود یاد گرفته بود که باید دنبال چیزهای مهم باشد. مثلاً به نظر او اصلاً مهم نبود که راجر چقدر با زن های دیگر هست، مهم این بود که همدیگر را دوست داشتند. برای او مهم نبود که اسم این کار خیانت به بچه هایش هست یا نه، مهم دلش بود که گواهی می داد راضی است، خوشحال است، اسم هیچ وقت برای او مهم نبود. برایش مهم نبود که راجر هفتاد ساله تا چند سال دیگر کنارش خواهد بود، حتی دیگر زمان مرگ خودش هم برایش مهم نبود. شصت و دو سال به نظرش برای یک زندگی شاد کافی بود. برایش مهم نبود اگر روزی کسی داستانش را بشنود برایش گریه کند، او خودش را خوشبخت می دانست و فقط این مهم بود. او خودش را خوشبخت می دانست با اینکه یک عمر در کنار مردی زندگی کرده بود که عاشقش نبود، و با اینکه بچه هایش حاصل یک عشق که هیچ، حاصل کمتر از آن هم نبودند. اینکه خودش زاده ی یک عشق نبود هم برایش نه غیر طبیعی بود، نه مهم. می دانست که چنین است. مادرش قبل از آنکه برای کار به شهر بفرستدش از پدرش برایش تعریف کرده بود. او مردِ زن باره ای بوده که گویا سر از عشق و اینها هم در نمی آورده؛ دست کم مادرش که اینطور فکر می کرد. مادر فلورا همیشه آرزوی یک عشق افسانه ای را داشت. در چشم مادر فلورا، بچه هایش بیچاره هایی بودند که به زورِ مردکِ بی عار، و فقط به خاطر پول پسشان انداخته بود و این همیشه او را افسرده می داشت. فلورا هیچ وقت از مادرش نپرسیده بود که چرا بعد از پدرش پی زندگی خودش نرفته. حدس هم می زد البته که جواب مادرش یا این است که پیش نیامده یا اینکه از آبرو یا هر چیز دیگری می ترسیده. شاید حق هم داشت، زمانه خوب فرق می کرد. اما فلورا این حق را به او نمی داد. دست کم به خودش این حق را نمی داد. درسی که از مادر فقیر و بیچاره اش گرفته بود، به قیمت جانِ مادرش تمام شده بود.
«رضایت»؛ همه ی زندگی اش را شاید می شد در این کلمه خلاصه کرد. «مهم»ِ زندگی اش این بود؛ و این را در کنار راجر بهتر از هر زمان دیگری پیدا می کرد، حتی اگر هفته ای پنج دقیقه بود.
با همه ی پستی و بلندی هایش، راجر را همیشه توانسته بود داشته باشد. تا همین دو هفته پیش که دلش به حال بچه هایش سوخت و خواست چیزی یادشان بدهد و عاقبتش هم شد اینجا. اینجایی که راجر را نمی گذاشتند وارد شود. راجر در شهر چهره منفوری داشت؛ با همه محافظه کاری و محتاط بودنش، هفتاد سال زندگی در یک شهر زمان خوبی بود برای اینکه مردم بتوانند او را آن طور که می خواهند ببینند. چند بار هم دست به کارهایی زده بود که حتی باب هم آن اواخر می خواست با او قطع رابطه کند. برای همین ورودش به خانه سالمندان هم ممنوع بود. فقط سه شنبه پیش، ساعت شش آمده بود کنار پنجره ایستاده بود و فلورا هم از پشت نجره نگاهش کرده بود و با خودش فکر می کرد همین بار که کاری را برای کس دیگری کرده بود، چیزی را برای کس دیگری خواسته بود، سزایش این شده بود.
اصلاً نگذاشته بودند حرف بزند. همان وسط بریدند حرفش را. هر کدام از بچه ها با همسرش از خانه رفت، هیلاری با همسرش و دو بچه شان. آن روز هشت نفری آمده بودند سری به مادرشان بزنند. مادر هم زبان گشوده بود که چه چیز مهم است و چه چیز نیست؛ بعد از اینکه کل ماجرای چهل و دو ساله اش را در چهار- پنج جمله گفته بود، در حالی که بچه ها بهت زده نگاهش می کردند، گفت: «این مهم نیست که من عاشق پدرتان نبودم، این هم مهم نیست که دیگران اسم کار من را خیانت می گذارند یا نه.» بچه ها کم کم اخم هایشان توی هم می رفت؛ هر چه باشد، پدرشان توی شهر آدم مهمی بود و اعتباری داشت، مادر نباید با او این کار را می کرد. او ادامه داد: «این مهم نیست که شما هیچ کدام حاصل یک عشق نبوده اید، بلکه حاصل فقر از سویی، و هوس از سوی دیگر بوده اید؛ خیلی ها حاصل انجام وظیفه اند و ایدئولوژی، بسیاری حاصل بی فکری، خیلی ها ناخواسته و... اینها مهم نیست...» نطقش را بریدند. نگذاشتند حرفش تمام شود. چرا این برایشان سنگین بود که بدانند مادرشان همیشه عاشق کس دیگری بوده است؟ یا چرا اینقدر برایشان ثقیل بود که فکر کنند وجودشان حاصل چیز دیگری است- نه عشق؟ او نمی دانست. فلورا ی شصت و دو ساله هیچ وقت یاد نگرفته بود اینطور زندگی کند. او خودش را هم از همین دست می دانست، حاصل چیزی به جز عشق، و در نهایت یک متهم به زندگی. نه اینکه ناراضی از این وضعیت باشد بلکه پذیرفته بود که زندگی همین است.
تمام آن روز را به این فکر کرد تا اینکه فردا سرنوشتش بهترین خانه سالمندان شهر بود و آن هم که مشکلش فقط همان سه شنبه شب ها.