دو شب است خوابت را می‌بینم؛ بهترین خواب‌های عمرم. حیف که نمی‌شود به‌ات گفت. حیف که نمی‌شود به هیچ‌کس گفت.

خواب دیدم هم‌خانه شده‌ایم. تو یک پیراهن بنفش پوشیده‌ای؛ بنفشِ پررنگ. حرف می‌زنیم. حرف می‌زنی. من نگاهت می‌کنم. سفید بودی، پیچیده در بنفش. عجیب بودی. قشنگ بودی. نه قشنگ‌تر از خودت. به‌ات از آن‌همه نوشته می‌گفتم که می‌خواستم بگذارم روی وبلاگ و نگذاشتم. بیش از این یادم نمی‌آید. دمِ صبح بود، تقریباً بیدار شده بودم؛ خودم را می‌زدم به خواب که بیشتر ببینمت. بیشتر خواب ببینمت. بیدار که نمی‌شود ببینمت.