بالایش که میبردند، اجازه که هیچ... خبرش هم نکرده بودند.
به آنی دیده بود آن بالاست.

همزمان:
یک.
ترسید. بدجوری هم ترسید.
گفت. تاکید هم ورزید.
گفت من را بگذارید زمین. وقعی ننهادند.
خویشتن سیاه ‑و گاه سیاهتر از حقیقتِ سیاهیاش‑ نمایاند، تا مفَری شود.
[مفر از شرایط ناگوار. شرایط ناگوار ترس. ترس از آینده. آینده‌‌ای که شد.]
نشد.

دو.
خوشش آمد.
دنیا از بالا قشنگ بود. [قشنگتر نه، قشنگ.
مثل خیلی پیشترها. مثل.]
مهمتر مینمود. هم خودش، هم دنیا.
غره هم شد شاید. لذت است. آدم بود. آدم که نه. پسر آدم.

سه.
سنگ هم بود البته. ریز، درشت، خوب، بد.
بدترینش... شک کردم.
چوب بود شاید. از آنها که گیر اگر بکند لای چرخ، نه میشکند و نه پس میرود.
ارّه شاید.
شکست آخر؟ پس رفت؟
شک کردم...

محکم به زمین کوفتندش.
سگجان هنوز نفس میکشد که:

آن شیشه که سرمایهی مغروری من بود

بردم به سر خویش و به پای تو شکستم