تبليغاتX
ImageHost.org یادداشت‌های کریم

استاد گفت دِدلاین هوم‌وُرک‌ها، جمعه قبل از سریال دل‌نوازان است. بچه‌ها گفتند جمعه‌ها دل‌نوازان ندارد. استاد خیلی مسلط بود؛ گفت: «دارد. ایمیل‌هایی که بعد از دل‌نوازان برسد را نمی‌خوانم.»

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 7:24  توسط کریم  | 

هر مکتبی پیش از اینکه دستورالعمل زیستن باشد، فلسفه‌ی نگریستن به زندگی‌ست. دستورالعمل، بیش از آنکه لازمه‌‌ی آن فلسفه‌ی نگریستن باشد، موجبه‌ی آن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 12:36  توسط کریم  | 

دلم می‌خواهد فهید را بغل کنم. دلم می‌خواهد به سپهر بگویم دوستش دارم. دلم می‌خواهد کسی مسخره‌ام نمی‌کرد اگر این کارها را می‌کردم. دلم می‌خواهد تابه‌حال کسی را مسخره نکرده بودم. دلم می‌خواهد به بعضی‌ها بگویم ازشان خوشم نمی‌آید یا از فلان اخلاق‌شان. دلم می‌خواهد بعضی‌ها را بی‌دلیل می‌گذاشتم کنار. دلم می‌خواهد تعارف نداشتم. دلم می‌خواهد اگر دلم چای می‌خواست به یکی که دم در بوفه بود بگویم برایم چای بگیرد. دلم می‌خواهد به کسی می‌گفتم که خانم شما از من بدت می‌آید؟ بعد که می‌گفت چطور مگه؟ بگویم آخر آن روز که من آمدم توی جمع، جمع کردی رفتی آن طرف. فقط می‌دانم اگر این را بگویم، همه فکر می‌کنند من هم از او خوشم می‌آید. دلم می‌خواهد اینجا به جای خوشم می‌آید چیز دیگری بنویسم چون آن دیگران هم خوششان نمی‌آید. دلم می‌خواهد با هردوشان دوست باشم آن دو نفر که دشمنند را. ولی این‌قدر این‌یکی از آن‌یکی بد می‌گوید که وقتی با آن‌یکی روبرو می‌شوم فکر می‌کنم خائن‌ام. کیف نمی‌دهد با او بودن. دلم می‌خواست همین چیزهایی که تا اینجا به کسانی گفته‌ام را به کسی نگفته بودم. دلم می‌خواهد گریه کنم. دلم سفر می‌خواهد. دلم می‌خواست یک لیست جلویم بود از همه‌ی آشنایان، بعد من می‌گفتم با این‌ها می‌خواهم مسافرت بروم. آن‌وقت من هم دو نفر، سه نفر، فوقش چهار نفر را انتخاب می‌کردم می‌رفتیم مسافرت. مثلاً من و سپهر و فهید و سیاوش؛ چه سنخیتی. نه اصلاً مسافرت نمی‌روم با این‌ها. دلم می‌خواهد تنهایی بروم مسافرت. بروم پاریس. نه پاریس شلوغ است. بروم نیس مثلاً. بعد بروم یک سری به آقای هادی بزنم. روحم شاد می‌شود پیش آقای هادی. این‌قدر هم‌درد است، این‌قدر خلاق است. کاش من مغزم کارمی‌کرد، خلاق بودم. می‌دانی، نه! کاش من به مغزم اجازه می‌دادم خلاق باشد. اصلاً دلم می‌خواهد آدم‌ها مهم نبودند هیچ. می‌شد خلاق باشی آن‌وقت. دلم می‌خواهد پولدار بودم. پولدار که نه، دلم می‌خواهد پول داشتم. آن‌وقت بدهکار کسی نمی‌ماندم، بعدش هم می‌رفتم پیِ کار خودم. دلم می‌خواهد هیچ‌جای این نوشته نروم سر خط. این‌ها همه یک پاراگراف است، چون دلم می‌خواهد همه‌شان را. دلم می‌خواهد ترتیب نبود توی دنیا. دلم می‌خواهد قیاس نبود اصلاً. دلم می‌خواهد من آن‌قدر قوی بودم که قیاس نمی‌کردم. دلم می‌خواهد دو-سه دست لباس دیگر هم داشتم. دلم می‌خواهد می‌دانستم که چه جور لباسی دلم می‌خواهد که داشتم الآن. دلم می‌خواهد برای خودم لباس می‌پوشیدم. دلم می‌خواهد کسی نمی‌گفت این را بپوش آن را نپوش، ریش‌ات فلان، مویت فلان. دلم می‌خواهد اگر می‌گفتند هم خوب می‌گفتند، روی هوا نمی‌گفتند. اصلاً دلم می‌خواهد آدم‌های خوب می‌گفتند این‌چیزها را، مهم نیست می‌گفتند من زشتم یا نه. مهم این بود که آن‌ها آدم‌های خوبی بودند. ولی نه آن‌قدر خوب که برایم مهم شوند. آدمهای خوبِ معمولی. می‌دانی؟ دلم می‌خواهد کسی دروغ نمی‌گفت. دلم می‌خواهد کسی سوال بی‌خودی نمی‌پرسید. کسی فضولی نمی‌کرد. دلم می‌خواست کسی حتی از روی دلسوزی هم فضولی نمی‌کرد. دلم خیلی چیزها می‌خواهد. دلم این‌قدر چیزها می‌خواهد که نگو. دلم می‌خواهد می‌شد همه چیزهایی را که دلم می‌خواهد می‌نوشتم اینجا. دلم می‌خواست بنویسم خانم‌ها و آقایان فلانی، فلانی... اصلاً برایم مهم نیستید، خانم‌ها و آقایان فلانی، فلانی... خیلی برایم مهم هستید. دلم می‌خواست همه‌شان می‌خواندند اینجا را و دیگر لازم نبود رودررو به آن خانم بگویم که تو چرا از من بدت می‌آید. دلم می‌خواهد آن خانم حداقل به آن آقایی که مسبب همه‌ی بدبختی‌هایش بود -و نمی‌دانم او می‌دانست یا نه- آن‌طوری نگاه نمی‌کرد. دلم می‌خواست. دلم می‌خواهد. دلم می‌خواهد حال داشتم و سر فرصت یک انشای خوب بنویسم که چه می‌خواهد دلم.

دلم می‌خواست خوب می‌نوشتم. دلم می‌خواهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/04ساعت 11:18  توسط کریم  | 

خدایا! تو هم فقط به جواب آخر نمره می‌دهی؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 22:44  توسط کریم  | 

راستش بدگمان نبودیم تا فقط با ما سرد شده بودید. بعدترها که همیشه کنارش می‌نشستید هم ما اعتماد را اصل گرفته بودیم مثل همیشه. تب‌خال را که دیدیم روی لبِ هردوتان، تب‌خال زدیم فقط.

اشکال از ذهنِ بیمار ما بود همان وقت هم؛ نه مگر؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 13:49  توسط کریم  | 

مرتب می‌کردم کیفم را و برخوردم به این نوشته‌ی قدیمی. تصمیم گرفتم بدون هیچ تغییری بگذارمش اینجا. چه خریتی!

جریان سیال ذهن. جریان سیالِ ذهنِ بیمار شاید. کار زیاد هست. دست و دلم به هیچ‌کدام نمی‌رود. شاید قضیه مهم‌تر بودنِ آن‌یکی‌هاست. شاید نه. چقدر شاید. نوشتن هم کارش را درست انجام نمی‌دهد. در نوشتن همیشه بیم این هست که دیگری بخواند آنچه نوشته شده است را. راز. همه‌چیز، راز. اسمت را هم نمی‌شود نوشت. گفتم که، کاغذ هم آره. اسم‌ات؟ یعنی دارم با تو حرف می‌زنم؟ با تو می‌شود، اگرنه من کجا و هم‌کلامی با شما؛ من کجا و... من کجا؟ من به کجا می‌روم؟ به قهقرا می‌روم؟ می‌گفت گریه هم دلِ خوش می‌خواهد. بد هم نمی‌گفت. ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود/وین راز سر به مهر به عالم سمر شود. چطور می شود دیالوگ/مونولوگ‌های با تو را هزارباره نوشت و بازنویسی کرد و نوشت وبازنویسی کرد؟ رودررویت اما حرفِ معمولی هم نمی‌شود زد؟ عجب آچمزی شدیم. امروز سلام نکردم باهات. سلام که کردی، جا خوردم. خیال کردم این همه حرف که زده‌ایم امروز، سلامِ الآنت چیست؟ نگو من و خیالت بودیم، نه من و تو. چه دیوانگی میمونی. سودام مبارک باد. باد؟ چه می‌دانم. چه می‌دانی؟ چه باید ‌بدانی؟ نباید بدانی. امروز فکر می‌کردم همه هم بدانند و آواره‌ات باشم، بوده‌ام دیگر. بهتر. یک امتیاز می‌شود برای تو: یکی که تا پای جان می‌خواهدت و تو که... بعد فکر کردم، من عددی نیستم، امتیازت از این حرف‌ها بالاتر است. امروز فکر می‌کردم با هم رفته‌ایم کوه؛ یک جا اتراق کرده‌ایم -دونفره- من می‌روم بالا یک جا را و تو نشسته‌ای. سراسر عرق شده‌ام و هنوز می‌روم، شاید که اسمم را صدا کنی. یک بار بگویی علی. یا ما یک بار بگوییم... چه خیالی چه خیالی خوب می‌دانم حوض نقاشی من بی‌ماهی است. قصرهایی که با تو می‌سازم با همه قصرها فرق دارد. علی.      . تمام. همه راه‌ها به تو ختم می‌شود! بی تو لیسانس به چه کار می‌آید؟ سواد به چه کار؟ سیگار به چه کار؟ رفیق به چه کار؟ فکر می‌کردم که داری برایم شرط می‌گذاری. گفتم می‌گویی سیگار نباشد. خودِ خندانم آمد در ذهنم. بالاتر بخواه اینها که همه فدای یک تارِ مویت. تا رفیق رفتم. رفیق با تو؟ من و کافری؟ من و... من و انکار شراب این چه حکایت باشد؟ هزار راه نرفته. هزار کار نکرده. همه هم معطلِ تو که لبخندت را بنمایی، بله نخواستیم. پیش‌تر نوشته‌ام که. یادم رفت! نه این نوشتن هم بلد نیست کارش را. همان من و خیالِ تو. همین ما.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 16:9  توسط کریم  | 

عادت کرده بود به در اقلیت بودن. می‌ترسید از اینکه در اکثریت است این روزها.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 11:22  توسط کریم  | 

بین نفس و عزت‌اش فاصله زیاد است. باز هم نشد. لابد یک روز هم می‌آیم می‌گویم نشد که نشد. دور هم نباید باشد آن روز.

پ ن: خوش‌مزه آن‌که اسم‌اش را هم گذاشته‌ایم «عزت نفس»!
یعنی «خاکت به سر»ش مال همین است دقیقاً.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 16:20  توسط کریم  | 

بویِ خاکِ خیس می‌خواهد دلم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 11:10  توسط کریم  | 

این پرشیایِ سفیدِ استادِ پروژه‌مان شده سفیدیِ ریسمانِ مارگزیده‌ها و سیاهی‌اش هم لابد خریت خودمان است که عوض کار کردن، این چشم وامانده را دوخته‌ایم به ماشین‌های خیابان‌هایی که متر می‌کنیم که تا پرشیای سفیدی از گوشه‌ای سر بر آورد، سرمان را بکنیم توی برف.

بد اوضاعی‌ست.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/30ساعت 21:16  توسط کریم  | 

فیلمش از این‌هاست که میخ‌کوب‌ات می‌کند. از اینها که خودت را می‌توانی جای شخصیت‌ها بگذاری، هم‌ذات‌پنداری کنی؛ مخصوصاً شخصیت اصلی. دوست داری از همه‌چیز سردربیاوری، انگار حکایت زندگی خودت است. همین هم هست که پای فیلم نگه‌ات داشته. کارگردان هم تا حالا یکی دو تا از پیش‌بینی‌هایت را چنان خراب کرده و متعجب‌ات کرده که اعتماد را ازت سلب کرده. نشسته‌ای ببینی چه می‌شود. شخصیت اصلی تیر می‌خورد. دوربین POV شخصیت اصلی است. صفحه سیاه می‌شود برای چند ثانیه. این چند ثانیه کمی طولانی‌تر است از حد انتظار؛ مثلاً 10 ثانیه، 12 ثانیه، سیاه. تیتراژ پایانی می‌رود.

پ ن: این‌که من فیلم‌ساز نیستم درست. اما آرزو که بر جوانان عیب نیست؛ هست؟ البته آرزوی فیلم ساختن ندارم جداً، ولی این ایده را دوست دارم؛ حتی دوست دارم بنویسم‌اش، بسازم‌اش! این را می‌فهمم که نمی‌ارزد، یا مسخره است که فیلم جدی بسازی و تلاش هم بکنی که خوب باشد، بعد اینطوری وسط کار تمام‌اش کنی، ولی تاکید دارم که باید فیلم‌نامه‌اش هم خیلی خوب و جذاب باشد. هرچند هدف من واقعاً فقط همان قسمت آخر است. می‌خواهم قسمت‌های قبل آن‌قدر خوب باشد که آخرش واقعاً اتفاق مهمی حساب شود. به خدا قصد سر کار گذاشتن ملت را هم ندارم. با اینکه فیلم کوتاه هم باشد موافق نیستم ابداً؛ باید بلند باشد. یک چیزهای دیگری هم هست که جزییات را تشکیل می‌دهد؛ اما اینجا از  بیان آن‌ها صرف نظر می‌کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 22:27  توسط کریم  | 

می‌ترسم پشیمان شوم از این همه فرار

روزی که بفهمم

آنفلوانزای خوکی

قاتل من است.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 23:6  توسط کریم  | 

این «یا شاهچراغ» هم عبارتی‌ست‌ها.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/06ساعت 22:21  توسط کریم  | 

گاهی، در یک جمع، یک نفر چشم‌ات را می‌گیرد.

گاهی، در یک جمع، یک نفر می‌درخشد.

گاهی، آن که چشم‌ات را گرفته، همان است که می‌درخشد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 20:58  توسط کریم  | 

نقش ناخودآگاه را نباید دست کم گرفت؛ هزاری هم که سرکوب شود باز سر برمی‌آورد.

که می‌گوید چیزی به اسمِ «ناخودآگاهِ جمعی» نداریم؟

پ ن: نوشتم که موضوع یادم باشد؛ شاید روزی حال و جراتِ مفصل‌تر نوشتن‌اش پیدا شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 16:17  توسط کریم  |