«خزانزدهبرگ»
قشنگ نیست؟
نمیدانم و شاید اصلاً مهم هم نیست که این ویژگی من است یا عمومیست در همه آدمها، یا حالا مثلاً اکثر آدمها. اصلاً اگر مال همه یا اکثر آدمها باشد که دیگر ویژگی نیست اسماش؛ هان؟ از طرفی نمیدانم هم که چقدر تعمیمدادنیست یا نیست به دنیای واقع، یا اینکه اصلاً باید از دنیای واقعی شروع میشد بحث. حرف خودم را بخواهم بزنم میمیرم انگار، یک سال مقدمه تا ننویسم نمیشود که. بیخیال.
توی یک ارتباط صرفاًمجازی، که البته منظور من ارتباط چَتی نیست، نه برای اینکه مخالفتی دارم با این نحوهی ارتباط (که از این وصلهها اصلا چسبیدنی نیست به ما)، بلکه از این جهت که علاقهای نداشتهام بهش به جز استثنایی که امتحان کردیم یک بار و شاید در مجال دیگری گفتناش چندان خالی از لطف هم نباشد، جنسیت مهم است. حالا منظور من چیست از ارتباط صرفاًمجازی؟ تاکیدم روی وبلاگ خواندن است. وبلاگهایی که خوبند فقط و خواندنیاند و تو به جز مدتی مرتب خواندنشان شناخت دیگری نداری ازشان، مهم است که نویسندهشان دختر است یا پسر. شاید حتی وبلاگی که اولبار رسیدهای بهش و خوشت آمده و داری میخوانی چراغِ این سوال را در ذهنت روشن کند که نویسنده مرد است یا زن. این در خواندنت تاثیر دارد. گاهی شاید حتی بخوانی که بفهمی پسر است نگارندهی اینها که میخوانی یا دختر. جنسیت نویسنده در نگاهی که میکنی به آن وبلاگ تاثیر دارد. شاید باید فراتر رفت و گفت شخصیت طرف مهم است موقعی که وبلاگ میخوانی (و نه فقط جنسیت، هرچند یک فاکتور مهم در شخصیت همین جنسیت خواهد بود طبعاً). تو بالاخره مجموعهای میسازی، تصویری از نویسنده میسازی و تصور میکنی آن شخص است که دارد این حرف را میزند، آن تصویر است که میگوید این جملات را. در این تصویر، طبعاً هم جنسیت جایگاه مهمی دارد، هم عکس جایگاه مهمی دارد، هم لحن جایگاه مهمی دارد و الخ. وبلاگهایی که عکس نویسنده دارند و ندارند فرق دارند؛ نه؟ حالا بگذرم از این، گفتم که شاید اصلاً کاملاً شخصی باشد و شاید من زیادی اهمیت به شخصیتپردازی آدمها میدهم توی وبلاگ یا جاهای دیگر.
مرحلهی بعدی اگر به منِ الاغ باشد که بنویسم، تعیین حسن و قبح است قهراً! حالا مثلاً ملایمتر بیایم بگویم که خوبیها و بدیها مثلاً؛ یا اَدونتجز اَند دیساَدونتجز. خلاصه اسماش را هرچه بگذاری از این نمیتوانی فرار کنی که این یک بدی را دارد که دوباره پیشداوری میکنی در خواندنت. اینکه عادت میکنی از یک وبلاگی که بیرون میآیی تاییدی باشد حست (غالباً حالا) و از آن دیگری که میآیی پر نقدهای جورواجور باشی. بدتر از آن اینکه «این کلام از زبان یک زن دارد خارج میشود»، «این حرف را یک مرد دارد میزند» هم میآید توی مغزت. خودِ حرف کمرنگتر میشود و این بد است. این را به ضعف شخصیت من هم میشود نسبت داد البته. منکرش هم نمیشوم. شاید چون میخواهم ادای آدمهایی را در بیاورم که نیازی ندارند منکر بشوند یک همچو چیزی را!
از طرفی حالدادنِ چیزهایی مثل تحلیل آدمها و شخصیتشان و پیشبینی حرکاتشان هم که برای من تفریح مفرحی بوده همیشه و هست، اَدونتجش است! یعنی این که تو بیهزینه میتوانی آدمی را بشناسی و هرطور دوست داری راجعبهش فکر کنی. اینها البته حداقل است قطعاً و خودم فکر میکنم خیلی بیشتر جا دارد حرف (مفت؟) بزنم. اینکه مثلاً در دنیای واقعی چهجوری است و فرقش چیست. اینکه غمانگیز است این، چونکه یک خوبی مجازی بودنِ اینجا همین بود که فارغ میشد شد از این پیشداوریها. اینکه گویا این ذهن اگر بخواهد اینجوری باشد و مریض فرقی نمیکند برایش واقعی بودن و مجازی بودن، فقط یک مدت زمان احتیاج دارد برای شخصیتپردازی و باقی اوقات را خراب میکند. این توجیهات نسبیگرایانه نکند زادهی همین بیماری یا تنبلی باشد؟! از کجا دارم میروم کجا! بیخیال.
دو تا چیز دیگر را هم نمیتوانم نگویم. یکی اینکه نوشتن این متن را وبلاگی باعث شد که مدتیست میخوانم. این وبلاگ هم از اینهایی بود که با چند پست اول دختر بودنش را نفهمیدهبودم و این سوال میچرخید توی ذهنم بی آنکه بخواهم. دومیاینکه این هم مطلبی شده خودش، اینکه توی خیاباناند این همه نویسنده بالاخره. اینهمه آدم تیزبین، کجفهم، خلاق، بیادب و... همهشان توی همین خیابانها هستند و ای بسا یکی از خاطرههای بدِ یکیشان که مثلاً این است که عابری دود سیگارش را بیهوا فوت کرده توی صورتش، داستانِ تو باشد که بی آنکه حواست باشد، فوت کردهای توی صورتش. یا اینکه بوی سیگار میدادهای توی تاکسی که نشستهای و او داشته خفه میشده. یا اینکه تو را دیده که فرار میکنی از باتوم و برایش سوال شده که چرا میدوند این احمقها که بیشترند، یا چهمیدانم، هزار جور چیز دیگر که نوشته میشود احمقانه و تیزبینانه و بیادبانه و ناشیانه و خوشبختانه و متاسفانه و از این حرفها.
چه بیسروته شد.
استاد گفت دِدلاین هوموُرکها، جمعه قبل از سریال دلنوازان است. بچهها گفتند جمعهها دلنوازان ندارد. استاد خیلی مسلط بود؛ گفت: «دارد. ایمیلهایی که بعد از دلنوازان برسد را نمیخوانم.»
هر مکتبی پیش از اینکه دستورالعمل زیستن باشد، فلسفهی نگریستن به زندگیست. دستورالعمل، بیش از آنکه لازمهی آن فلسفهی نگریستن باشد، موجبهی آن است.
دلم میخواهد فهید را بغل کنم. دلم میخواهد به سپهر بگویم دوستش دارم. دلم میخواهد کسی مسخرهام نمیکرد اگر این کارها را میکردم. دلم میخواهد تابهحال کسی را مسخره نکرده بودم. دلم میخواهد به بعضیها بگویم ازشان خوشم نمیآید یا از فلان اخلاقشان. دلم میخواهد بعضیها را بیدلیل میگذاشتم کنار. دلم میخواهد تعارف نداشتم. دلم میخواهد اگر دلم چای میخواست به یکی که دم در بوفه بود بگویم برایم چای بگیرد. دلم میخواهد به کسی میگفتم که خانم شما از من بدت میآید؟ بعد که میگفت چطور مگه؟ بگویم آخر آن روز که من آمدم توی جمع، جمع کردی رفتی آن طرف. فقط میدانم اگر این را بگویم، همه فکر میکنند من هم از او خوشم میآید. دلم میخواهد اینجا به جای خوشم میآید چیز دیگری بنویسم چون آن دیگران هم خوششان نمیآید. دلم میخواهد با هردوشان دوست باشم آن دو نفر که دشمنند را. ولی اینقدر اینیکی از آنیکی بد میگوید که وقتی با آنیکی روبرو میشوم فکر میکنم خائنام. کیف نمیدهد با او بودن. دلم میخواست همین چیزهایی که تا اینجا به کسانی گفتهام را به کسی نگفته بودم. دلم میخواهد گریه کنم. دلم سفر میخواهد. دلم میخواست یک لیست جلویم بود از همهی آشنایان، بعد من میگفتم با اینها میخواهم مسافرت بروم. آنوقت من هم دو نفر، سه نفر، فوقش چهار نفر را انتخاب میکردم میرفتیم مسافرت. مثلاً من و سپهر و فهید و سیاوش؛ چه سنخیتی. نه اصلاً مسافرت نمیروم با اینها. دلم میخواهد تنهایی بروم مسافرت. بروم پاریس. نه پاریس شلوغ است. بروم نیس مثلاً. بعد بروم یک سری به آقای هادی بزنم. روحم شاد میشود پیش آقای هادی. اینقدر همدرد است، اینقدر خلاق است. کاش من مغزم کارمیکرد، خلاق بودم. میدانی، نه! کاش من به مغزم اجازه میدادم خلاق باشد. اصلاً دلم میخواهد آدمها مهم نبودند هیچ. میشد خلاق باشی آنوقت. دلم میخواهد پولدار بودم. پولدار که نه، دلم میخواهد پول داشتم. آنوقت بدهکار کسی نمیماندم، بعدش هم میرفتم پیِ کار خودم. دلم میخواهد هیچجای این نوشته نروم سر خط. اینها همه یک پاراگراف است، چون دلم میخواهد همهشان را. دلم میخواهد ترتیب نبود توی دنیا. دلم میخواهد قیاس نبود اصلاً. دلم میخواهد من آنقدر قوی بودم که قیاس نمیکردم. دلم میخواهد دو-سه دست لباس دیگر هم داشتم. دلم میخواهد میدانستم که چه جور لباسی دلم میخواهد که داشتم الآن. دلم میخواهد برای خودم لباس میپوشیدم. دلم میخواهد کسی نمیگفت این را بپوش آن را نپوش، ریشات فلان، مویت فلان. دلم میخواهد اگر میگفتند هم خوب میگفتند، روی هوا نمیگفتند. اصلاً دلم میخواهد آدمهای خوب میگفتند اینچیزها را، مهم نیست میگفتند من زشتم یا نه. مهم این بود که آنها آدمهای خوبی بودند. ولی نه آنقدر خوب که برایم مهم شوند. آدمهای خوبِ معمولی. میدانی؟ دلم میخواهد کسی دروغ نمیگفت. دلم میخواهد کسی سوال بیخودی نمیپرسید. کسی فضولی نمیکرد. دلم میخواست کسی حتی از روی دلسوزی هم فضولی نمیکرد. دلم خیلی چیزها میخواهد. دلم اینقدر چیزها میخواهد که نگو. دلم میخواهد میشد همه چیزهایی را که دلم میخواهد مینوشتم اینجا. دلم میخواست بنویسم خانمها و آقایان فلانی، فلانی... اصلاً برایم مهم نیستید، خانمها و آقایان فلانی، فلانی... خیلی برایم مهم هستید. دلم میخواست همهشان میخواندند اینجا را و دیگر لازم نبود رودررو به آن خانم بگویم که تو چرا از من بدت میآید. دلم میخواهد آن خانم حداقل به آن آقایی که مسبب همهی بدبختیهایش بود -و نمیدانم او میدانست یا نه- آنطوری نگاه نمیکرد. دلم میخواست. دلم میخواهد. دلم میخواهد حال داشتم و سر فرصت یک انشای خوب بنویسم که چه میخواهد دلم.
دلم میخواست خوب مینوشتم. دلم میخواهد.
اشکال از ذهنِ بیمار ما بود همان وقت هم؛ نه مگر؟
مرتب میکردم کیفم را و برخوردم به این نوشتهی قدیمی. تصمیم گرفتم بدون هیچ تغییری بگذارمش اینجا. چه خریتی!
جریان سیال ذهن. جریان سیالِ ذهنِ بیمار شاید. کار زیاد هست. دست و دلم به هیچکدام نمیرود. شاید قضیه مهمتر بودنِ آنیکیهاست. شاید نه. چقدر شاید. نوشتن هم کارش را درست انجام نمیدهد. در نوشتن همیشه بیم این هست که دیگری بخواند آنچه نوشته شده است را. راز. همهچیز، راز. اسمت را هم نمیشود نوشت. گفتم که، کاغذ هم آره. اسمات؟ یعنی دارم با تو حرف میزنم؟ با تو میشود، اگرنه من کجا و همکلامی با شما؛ من کجا و... من کجا؟ من به کجا میروم؟ به قهقرا میروم؟ میگفت گریه هم دلِ خوش میخواهد. بد هم نمیگفت. ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود/وین راز سر به مهر به عالم سمر شود. چطور می شود دیالوگ/مونولوگهای با تو را هزارباره نوشت و بازنویسی کرد و نوشت وبازنویسی کرد؟ رودررویت اما حرفِ معمولی هم نمیشود زد؟ عجب آچمزی شدیم. امروز سلام نکردم باهات. سلام که کردی، جا خوردم. خیال کردم این همه حرف که زدهایم امروز، سلامِ الآنت چیست؟ نگو من و خیالت بودیم، نه من و تو. چه دیوانگی میمونی. سودام مبارک باد. باد؟ چه میدانم. چه میدانی؟ چه باید بدانی؟ نباید بدانی. امروز فکر میکردم همه هم بدانند و آوارهات باشم، بودهام دیگر. بهتر. یک امتیاز میشود برای تو: یکی که تا پای جان میخواهدت و تو که... بعد فکر کردم، من عددی نیستم، امتیازت از این حرفها بالاتر است. امروز فکر میکردم با هم رفتهایم کوه؛ یک جا اتراق کردهایم -دونفره- من میروم بالا یک جا را و تو نشستهای. سراسر عرق شدهام و هنوز میروم، شاید که اسمم را صدا کنی. یک بار بگویی علی. یا ما یک بار بگوییم... چه خیالی چه خیالی خوب میدانم حوض نقاشی من بیماهی است. قصرهایی که با تو میسازم با همه قصرها فرق دارد. علی. . تمام. همه راهها به تو ختم میشود! بی تو لیسانس به چه کار میآید؟ سواد به چه کار؟ سیگار به چه کار؟ رفیق به چه کار؟ فکر میکردم که داری برایم شرط میگذاری. گفتم میگویی سیگار نباشد. خودِ خندانم آمد در ذهنم. بالاتر بخواه اینها که همه فدای یک تارِ مویت. تا رفیق رفتم. رفیق با تو؟ من و کافری؟ من و... من و انکار شراب این چه حکایت باشد؟ هزار راه نرفته. هزار کار نکرده. همه هم معطلِ تو که لبخندت را بنمایی، بله نخواستیم. پیشتر نوشتهام که. یادم رفت! نه این نوشتن هم بلد نیست کارش را. همان من و خیالِ تو. همین ما.
بین نفس و عزتاش فاصله زیاد است. باز هم نشد. لابد یک روز هم میآیم میگویم نشد که نشد. دور هم نباید باشد آن روز.
پ ن: خوشمزه آنکه اسماش را هم گذاشتهایم «عزت نفس»!
یعنی «خاکت به سر»ش مال همین است دقیقاً.
این پرشیایِ سفیدِ استادِ پروژهمان شده سفیدیِ ریسمانِ مارگزیدهها و سیاهیاش هم لابد خریت خودمان است که عوض کار کردن، این چشم وامانده را دوختهایم به ماشینهای خیابانهایی که متر میکنیم که تا پرشیای سفیدی از گوشهای سر بر آورد، سرمان را بکنیم توی برف.
بد اوضاعیست.
فیلمش از اینهاست که میخکوبات میکند. از اینها که خودت را میتوانی جای شخصیتها بگذاری، همذاتپنداری کنی؛ مخصوصاً شخصیت اصلی. دوست داری از همهچیز سردربیاوری، انگار حکایت زندگی خودت است. همین هم هست که پای فیلم نگهات داشته. کارگردان هم تا حالا یکی دو تا از پیشبینیهایت را چنان خراب کرده و متعجبات کرده که اعتماد را ازت سلب کرده. نشستهای ببینی چه میشود. شخصیت اصلی تیر میخورد. دوربین POV شخصیت اصلی است. صفحه سیاه میشود برای چند ثانیه. این چند ثانیه کمی طولانیتر است از حد انتظار؛ مثلاً 10 ثانیه، 12 ثانیه، سیاه. تیتراژ پایانی میرود.
پ ن: اینکه من فیلمساز نیستم درست. اما آرزو که بر جوانان عیب نیست؛ هست؟ البته آرزوی فیلم ساختن ندارم جداً، ولی این ایده را دوست دارم؛ حتی دوست دارم بنویسماش، بسازماش! این را میفهمم که نمیارزد، یا مسخره است که فیلم جدی بسازی و تلاش هم بکنی که خوب باشد، بعد اینطوری وسط کار تماماش کنی، ولی تاکید دارم که باید فیلمنامهاش هم خیلی خوب و جذاب باشد. هرچند هدف من واقعاً فقط همان قسمت آخر است. میخواهم قسمتهای قبل آنقدر خوب باشد که آخرش واقعاً اتفاق مهمی حساب شود. به خدا قصد سر کار گذاشتن ملت را هم ندارم. با اینکه فیلم کوتاه هم باشد موافق نیستم ابداً؛ باید بلند باشد. یک چیزهای دیگری هم هست که جزییات را تشکیل میدهد؛ اما اینجا از بیان آنها صرف نظر میکنم!